تبليغاتX
Ali Rasai
چقدر سخته ...
چقدر سخته چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و بجای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوز هم دوسش داری.
چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده.
چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی بجز سلام نتونی بگی.
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات و خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوسش داری.
چقدر سخته که گل آرزوهات رو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لبت بگی گل من باغچه ی نو مبارک!
Comment's:


نازنینم ...
نازنینم من در زندگی به یک چیز خیلی معتقد هستم، به این که هر کسی در زندگی، یک فرد ایده آل را برای خود میسازد و به آن فکر میکند و گاهی هم به دنبال آن میگردد.
اما این شخصیت سازی برای من و فکر کردن به او بطوری کمی متفاوت تر از دیگران بود، طوری که گاهی احساس میکردم دیوانه شده ام! هنوز هم نمیدانم شاید واقعاً دیوانه شدم و خودم از آن غافل ام! اما اگر این را بخواهم دیوانگی فرض کنم، باید اعتراف کنم که دیوانگی را در حد پرستش دوست دارم! زمانی که به این شخصیت ذهنی برای اولین بار فکر کردم، حتی به سن بلوغ هم نرسیده بودم، از آن موقع برای خودم شخصیتی رو مجسم کردم که دلم برایش غش میکرد و از آن روز تا به حال هنوز به دنبال او هستم... باید این خصوصیات در یک نفر باشد و آن یکنفر به احتمال زیاد نیمه ی گمشده ی من است. تنها بودن، تنها زیستن باعث میشود که انسان به هر چیز نا چیزی هم فکر بکند، این موضوع را نمیتوان انکار کرد. تنهایی به من این فرصت را داد تا به او بیشتر از هر چیزی فکر کنم، این فکرها به جایی رسید که گاهی اوقات چشمانم را باز میکردم و میدیدم که با خودم در حال صحبت کردن هستم، ولی در واقع با خودم حرف نمیزدم، با همان شخصیت دوست داشتنی خودم حرف میزدم تا تنهایی را حس نکنم به هر حال هر چه که بود و هست، بهتر از سخن گفتن با دیوار اتاق یا خودم در آینه بود!
برای او به دنبال اسمی میگشتم تا بتوانم راحت تر با او صحبت کنم، رسیدم به اسمی که برازنده ی او بود و میشد آن اسم را بر روی هر کسی گذاشت و آن اسم تنها نازنین بود. جالب آنجاست که تا به آن روز من کسی را نه به این اسم میشناختم و نه حتی از نزدیک هم دیده بودم...
از آن روزها به بعد نازنین همه ی باورم و همه ی امیدم به زندگی بود، اما از طرفی هم احساس حماقت و دیوانه بودن عذابم میداد، اما او چیزی، یا اگر از باور خودم بنویسم، کسی بود که با فکر کردن بهش آرامش را احساس میکردم و همین برایم کافی بود... انسانها به دنبال آرامش هستند اما نمیدانند که آرامش چیزیست که تنها به دستان خودشان ساخته میشود و نه کس دیگری. نام وبلاگهای سابق و استودیو ی قدیمی من زمانی که به کار فیلم برداری و میکس فیلم مشغول بودم، تنها به همین علت نازنین نام گرفت و نام پوشه ای در کامپیوترم و اکثر موزیکهایی که در آن اسم نازنین برده شده بهانه ای است برای آنکه هیچ وقت این روزها را در زندگیم از یاد نبرم...  

Comment's:


او هم رفت ...
او هم رفت در تمام ایامی که زندگی کرده ام، همیشه از چیزهایی که میترسیدم بر سرم بیاد، بر سرم می آمد!
در دوران بچگی از خراب شدن اسباب بازیهایی که خیلی دوستشون داشتم میترسیدم و هر روز یکی از اونها رو از دست میدادم، و در دوران نوجوانی از عشق واهمه داشتم و در دورانی که عاشقی در وجودم بود، از رفتن کسی که عاشقش بودم و از آن روز از تنهایی میترسم!
شاید علت تنها بودم از روزی که فهمیدم زندگی چه معنایی دارد، تنها دلیلش ترسیدن از تنهاییست! اما چقدر دیر متوجه اش شدم! خدای من، یعنی باید از کسانی که دوستشان دارم بترسم! تا در کنارشان باشم! یا که نه باید عاشق تنهایی باشم؟! زندگی چه فراز و شیب هایی دارد! جان آدم را به لب میرساند تا انسان بتواند کمی طعم آرامش را حس کند!
یک بار دگر احساس کردم که من در وجودم تبدیل به ما شده است، اما افسوس که طولی نکشید و ترس از دست دادن نیمه ای که باعث ما شدن من شده بود وجودم را تسخیر کرد و خودتان بدانید که دوباره چه اتفاقی افتاد، خوب اما جای شکرش باقی بود، تجربه هایی دگر بر تجربه هایم اضافه شد، و این برای آینده ی من شاید خیلی بیشتر از آنچه انتظار دارم به کارم آید و یکی از آنها این بود که مثل کتاب زود ورق نخورم تا تمام شوم و به گوشه ای افتم تا مهمانانی همچون خاک معلق در هوا به سراغم آیند! آموختم که اول خودم را دوست داشته باشم و بعد به دیگران عشق بورزم.
او هم با اتفاقی که بین ما افتاد رفت و از من دل برید، چون او خودش را دوست داشت! اما از نظر من بیش از حد خودش را دوست داشت، چون گاهی در دوستیها باید غرور را بوسید و برای چند بار کنار گذاشت و برای کسانی کمی ارزش قائل شد و به آنها کمی فرصت داد، نمی گویم به من، میگویم به آنها!
Comment's:


زخم کلمات ...
زخم کلماتکلام آدمی همچون شمشیریست دو لبه، که لبه ای از آن بقدری تیز و برّنده است که در ذهن هم گنجانده نمیشود! زبان آدمی سالها باید بکوشد تا بتواند مفهوم دوست داشتن و یا عشق را به کسی ثابت کند، اما در توانش نیز خواهد بود تا با بیان تنها یک کلمه نتیجه ی سالیان دراز را نابود سازد و این همان لبه ی تیز و برّنده ای است که اگر بر جایی فرود آید، شاید دگر راه بازگشتی نداشته باشد، چقدر ساده!
در چند هفته پیش احساس آرامش سراسر وجودم را گرفته بود که اگر اعتراف کنم این آرامش مربوط به وجود کسی بود که وارد زندگی من شده بود، اما چند روز پیش بعد از یک بحث نسبتاً کوتاه، با این که همه چیز تقریباً به حالت اول برگشته بود، حرفی زدم، که خودم هم هنوز نتوانستم خودم را ببخشم، چه برسد به او! این بار اولی بود که این چنین عصبانیت بر من حاکم شده بود، نمیخواهم بهانه ای بیاورم، خود من آن حرف را زدم نه کس دیگری! تنها دلم میخواست شرمندگی خودم را طوری بیان کنم، که یادم نرود روزی چنین حالی داشته ام تا تجربه ای باشد برای مزه مزه کردن کلمات قبل از بیان کردن و یا گفتن ...
Comment's:


عشق نیازمند تلاش است ...
عشق نیازمند تلاش است عشق هرگز به مرگ طبیعی نمیمیرد. از غفلت میمیرد و از وانهادگی. از بی بصیرتی میمیرد و از لاقیدی، و از اینکه وجودش مسلم فرض شود. آنچه مورد غفلت قرار میدهیم، غالبا تهدید آمیز تر از اشتباهی است که مرتکب میشویم.
سرانجام عشق از فرسودگی میمیرد، از این که تغذیه نگردد. ما آنگونه که عاشق میشویم، به معنای واقعی از عشق فارغ نمیشویم. عشق وقتی میمیرد که یک یا هر دو طرف از آن غافل شوند، و از احیا کردنش و دوباره کمال بخشیدن به آن باز مانند. عشق مثل هر چیز زنده و پویا، برای رستگاری تلاش می طلبد.


فاجعه ی بزرگ زندگی در هلاک انسان نیست،
در دست شستن از عشق ورزیدن است.

و. سامرست موام
Comment's:


نیمه ی گمشده ...
نیمه گمشده سالها بود که در تاريکی به دنبال نور می گشتم، غافل از اينکه چشمانم بسته است! اما اکنون میتوانم بگویم، سلام نیمه ی دگر من، این اولین باریست که برای کسی که ندیدم، نه میشناسم اش و حتی نامش را نمیدانم، نامه مینویسم! راستش نمی دانم برای چنین شخصی چه چیز یا چگونه باید نوشت، تا به حال تجربه ای اینچنین را نداشتم، اما حالا که صبرم از طاقت جداست، بگذار برای نخستین بار این را هم تجربه کنم! دیر زمانیست که در تنهایی بلند مدتی، به هر آنچه که شاید تصورش را هم نکنی فکر کرده ام، از بدو تا مرگ، از قلم تا کاغذ، از انسان تا دنیا، از خدا تا بینهایت! این تنهایی و این افکار تا جایی رسید که دیدم چقدر از زمان فاصله دارم و چقدر خودم را گم کرده ام! اما باز هم وقت داشتم، چرا که برای انجام کارهای مثبت هیچگاه دیر نیست. اینبار سعی بر آن داشتم به خودم متمرکز بشم، و اکنون میتوانم بگویم از خویش به فکر تو رسیدم! در این نامه قصد ندارم از غم و غصه حرفی بزنم، چرا که چیزهای مکرر و تکراری چندان تعریف کردنی نیستند، باید به روز بود، یا به عبارتی ساده تر یا روانتر، نباید بود باید شد! تا به حال به این موضوع اینطور عمیق فکر نکرده بودم، اما فکر کردن به تویی که نمیشناسم، و تویی که در آینده خواهم دید، خیلی از مسیرهای بن بست و بی راهه را از سر راهم برداشت! حال فقط من ماندم و چند مسیر که بعد از پیمودن اول به تو و بعد به او که همتایی ندارد خواهم رسید! این نامه تنها تشکری بود از روی اجبار ادب، از آنکه سهم من است و نمیشناسم اش، امید است در هر جای این کره ی خاکی که زندگی میکنی با آغاز سال جدید سعادت، موفقیت و شادی های روز افزون همیشه در کنار تو و خانواده ی محترمت باشد. تقدیم به آنکه نمیشناسم اش و هیچ ازش نمیدانم و تنها او که امید به زندگی ام است!
Comment's:


About Me



نوشتن در رابطه با کلمه ای که تمام هستی یک نفر در آن خلاصه میشود، کمی سخت تر از آن است که انتظار میرود، آری منظورم همان کلمه ی "من" است!
نمیدانم شاید هم این سختی را تنها خود من احساس میکنم، شاید دیگران در رابطه با خودشان خیلی راحت تر از آنچه که من تصور میکنم بنویسند. اما حالا که فرصتی دارم بگذار من هم برای نخستین بار احساس کنم که هستم!
در سیزدهم یکی از ماه های سال که نامش را اردیبهشت نهادند، به دنیایی آمدم که با وجود زیبایی های بی شمارش، اگر در دستان خودم بود هرگز نمی آمدم! شاید با گفتن این حرف به نظر آدمی با مشکلاتی بی شمار به نظر آیم، اما نه، خوشبختانه اینطور نیست، اگر هم مشکلی باشد سعی بر کنار آمدن با آن را دارم! تنها دلیل این حرفم برای این بود که نمیتوانم دنیایی خالی از احساسات ببینم! برای من احساس مهمترین عامل زندگیست. به نظرم دنیا، زندگی و هر چیزی که انسانها بتوانند به آن فکر کنند تنها با احساسات رنگ و شکل میگیرند و من تنها به امید کسانی زندگی میکنم که احساس در وجودشان هنوز هست و وجود دارد و برای این از عشق مینویسم به دلیل آنکه عشق را عامل اصلی احساس میدانم.
اکنون میتوانم بگویم که ای سهراب حال که شقایقها انگشت شمارند، چه باید کرد؟

My Flash Clips

1 - مسافرت (به یاد پوپک گلدره)
2 - مریم با صدای عطا
3 - باور کن با صدای هاتف
4 - خیلی تنهام با صدای محسن یگانه (انیمیشن)